تبلیغات
فرقه شناسی - خاطرات جنگ و جبهه
 
فرقه شناسی
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : خادم شهدا
نویسندگان
نظرسنجی
مطالب و بلاگ چطور بود؟





برادر! من شهید شدم  
یالثارات نیوز : داوودآبادی در خاطرات خود نوشته است:دقیقه‌ای كه گذشت ناگهان گلوله‌ای شلیك شد و پهلوی گردن شفیعی را شكافت. لحظه‌ای بعد تلفن صحرایی سنگر مسئول دسته به صدا در آمد. تنها این كلام به گوش رسید: "برادر طحانی! من شهید شدم. "

خاصیت جبهه این بود كه زمان‌ها را كوتاه می‌كرد و دوستی‌ها را محكم؛ چه بسا اكثر آشنایی‌ها و دوستی‌ها در طی مدت بسیار كم حضور در جبهه حاصل می‌شد. طی چند روز اول كه در دسته سوم بودم با تعداد زیادی از بچه‌های آن دسته آشنا شدم از جمله "محمد جوهری " معاون دسته، "ستار امینی " معاون دوم دسته، "مسعود كارگر " و "محبی " بیسیم‌چی و... . از بچه‌های با صفا و پاك دسته كه خیلی علاقه داشتم هر چه زودتر در مدت كم حضور در آنجا با او آشنا شوم، "سید محمد هاتف " بود. او با جعفری، یمینی‌فر و غفاری همسنگر بود. سنگرشان حال و هوای خاصی داشت. نمازهای یومیه را به امامت جعفری و گاهی اوقات هاتف، می‌خواندند. شب‌های جمعه دعای كمیلشان به راه بود و نوای زیارت عاشورا‌شان هر روز صبح از سنگر به گوش می‌رسید. به بچه‌های آن سنگر غبطه می‌خورم.
یك روز در تداركات كه جنب سنگر اجتماعی و پایین تپه قرار داشت، كنار "شریفی " مسئول تداركات دسته نشسته بودم. انگشتری كه در دست داشت چشمم را گرفت وقتی آن را گرفتم و در انگشت كردم گفتم: "صلواتش رو ختم كن " ولی شریفی اصرار كرد انگشتر را كه امانتی است پس دهم. پرسیدم: "مال كیه؟ " گفت: "هاتف "؛ تا گفت هاتف، گفتم: "خب هیچی دیگه اصلاً بهت نمی‌دم اگه اومد سراغش بگو دست منه منم انگشتر رو به كسی نمی‌دم ".
ساعتی بعد هاتف به سنگرمان آمد. سعی كردم بی‌خیال باشم. آمده بود غذای سنگرهای داخل كانال را بدهد. نیروی تداركات نبود ولی هر كاری از دستش بر می‌آمد انجام می‌داد. مطالبه انگشترش را كرد كه باب شوخی را گشودم و سرانجام قرار شد انگشتر چند روزی پهلوی من بماند و همین شد مقدمه دوستی محكم، زیبا، شیرین و در عین حال بسیار كوتاه، كوتاهی كه هر روزش به اندازه یك قرن شیرینی داشت.
من و علی به عنوان پاسبخش شب در كانال بودیم. یكی از شب‌ها كه پست هاتف ساعت 8 تا 10 بود و پاسبخشی من از ساعت 9 تا 12، در سنگر خوابیده بودم. خوابم كه نمی‌برد. كنار علی دراز كشیده بودم. نمی‌دانم چرا اما بی‌تاب بودم. این احساس را قبلاً هم در جبهه زیاد داشتم، نسبت به آنهایی كه چندی پس از آشنایی‌مان به شهادت رسیدند.
این حالت همانی بود كه در آخرین ساعات نسبت به مصطفی كاظم‌زاده داشتم. همان حالی بود كه در آخرین وداع با سعید طوقانی داشتم.
طاقتم طاق شده بود؛ علی كه می‌دانست و می‌فهمید ناراحتی من از چیست گفت: "نترس بابا اینجا خبری نیست كسی چیزیش نمی‌شه ". حرف را كشیدم به هاتف كه علی گفت: "اتفاقاً منم فكرش بودم. پسر خیلی خوبیه خیلی اهل حاله؛ جداً كه دمش گرم و خوش به حالش؛ سنگر با حالی دارن همش نماز جماعت و دعا. منم خیلی ازش خوشم اومده؛ بچه پاك و صادقیه مخصوصاً كه سید هم هست "
محل استراحت ما با سنگر شماره 2 كه هاتف در آن نگهبان بود فاصله‌ای نداشت. ناگهان صدای انفجار خمپاری‌ای سنگر را لرزاند. انگار از كابوسی وحشتناك پریده باشم. سراسیمه پوتین‌ها را به نوك پا كشیدم و به طرف سنگر دویدم. نفهیمدم چطوری كانال را دویدم. هاتف همچنان آرام و خونسرد بر روی بلوك سیمانی كف سنگر نشسته بود و جلو را می‌پائید. بوی تخم‌مرغ گندیده ناشی از انفجار خمپاره در فضا پیچیده بود. مرا كه دید با لبخندی نگاه به ساعتش كرد و گفت: "هنوز كه پستت نشده " دستش را در دستم فشردم و بدون مقدمه گفتم: "یه خواهش ازت دارم اگه قبول كردی كه كردی، اگرم قبول نكری فقط بگو نه. "
با تعجب پرسید: "چیه؟ "
گفتم: "می‌خواستم باهات عقد اخوت ببندم "
لبخند بر لبانش نقش بست در زیر نور سرخ منور دولا شده بودیم تا سرمان از بالای كانال پیدا نباشد. كه گفت: "چی؟ تو حالا می‌خوای با من داداش صیغه‌ای بشی؟ یعنی تو این كار رو می‌كنی؟ "
گفتم "چیه؟ اگه ناراحت شدی ولش كن و ندید بگیرش "
باز خندید و گفت: "ناراحت چیه؟ اگر تو بخوای با هام عقد اخوت ببندی كه من حرفی ندارم ولی خب كی؟ " كه گفتم: "همین الان " متعجب گفت: "خب اینجا كه مفاتیج نداریم! " گفتم: "تو كاریت نباشه من از برم. " دستمان در هم گره خورد. گرمای جانش در جانم نشست؛ رگبار سرخی از بالای كانال گذشت. بسم‌الله را كه گفتم خنده بر لبانش شكفت.
نمی‌دانم او در آن لحظه به چه می‌اندیشید و چگونه فكر می‌كرد. هر چه كه بود من یكی خیلی خوشم آمد. عقد اخوت كه تمام شد، صورت همدیگر را بوسیدیم به حدی دست‌هایمان را در هم فشردیم، كه كم مانده بود استخوان‌های انگشتانمان خرد شود. دقایقی بیشتر به پاسبخشی من نمانده بود. به سنگر رفتم تا اسلحه و تجهیزاتم را بردارم و شیفت را تحویل بگیرم.
شفیعی سنش از بقیه جوان‌های دسته بیشتر بود اما چهره شادابش كمتر از آنچه كه بود نشان می‌داد. سنش حدود بیست و پنج بود اما سیمایش جوانی هیجده ساله را می‌ماند. درعین حال ساكت بودن و شیرین.
بعضی اوقات شوخی‌هایش گل می‌كرد. چه شوخی‌ای! صحبت‌ها كه در سنگر پیشانی دیده‌بان بود، یك قوطی خالی كمپوت را به سر چوبی بلند می‌كرد و لحظه‌ای بعد گلوله تك تیراندازان عراقی قوطی را سوراخ می‌كرد. این جزو سرگرمی‌های شفیعی شده بود. یكی از همین روزها بود كه شفیعی هرچه انتظار كشید، گلوله‌ای به قوطی كمپوت نخورد. قوطی را بیشتر تكان داد، اثری نبخشید. دقیقه‌ای كه گذشت ناگهان گلوله‌ای شلیك شد و پهلوی گردن شفیعی را شكافت. تك تیرانداز عراقی كه از شوخی‌های شفیعی در بالا بردن قوطی كمپوت عصبانی شده بود، از سوراخ بسیار كوچكی كه شاید به اندازه كف دست بود و بر بدنه سنگر تعبیه شده بود تا دیده‌با‌ن‌ها بهتر بتوانند كانال و شیار مقابل را زیرنظر بگیرند، نشانه او را گرفته و گلوله‌ای شلیك كرده بود. لحظه‌ای بعد تلفن صحرایی سنگر مسئول دسته به صدا در آمد. تنها این كلام به گوش رسید: "برادر طحانی! من شهید شدم. "
بچه‌ها سراسیمه به سنگر پیشانی هجوم بردند كه ناگهان با گردن شكافته و غرق در خون شفیعی رو به رو شدند. بلافاصله او را به اورژانس واقع در شهر مهران بردند. فردای آن روز شفیعی با گردن باند‌پیچی شده و با همان لبخند همیشگی به خط برگشت. هرچه امدادگرها به او اصرار كرده بودند كه به عقب برود قبول نكرده بود. یك تیربار عراقی بود كه شب‌ها خیلی اذیت می‌كرد. تصمیم گرفتیم به هر صورت كه هست ترتیبش را بدهیم. یك اسلحه ژـ ث تحویل دسته سه بود كه از آن برای شلیك نارنجك تفنگی استفاده می‌كردیم. شلیك نارنجك تفنگی با كلاشینكف تقریباً غیرممكن بود چرا كه احتیاج به لوله رابط داشت و اگر هم آن پیدا می‌شد با هر اسلحه كلاشی نمی‌شد نارنجك را پرتاب كرد. فشار زیاد گاز باروت، اسلحه‌های معمولی را داغان می‌كرد.
فشنگ گازی در خط پیدا نمی‌شد. به همین خاطر گلوله فشنگ‌های ژـ ث را برداشته، به جای آن با مقداری كاغذ روزنامه مچاله شده دهانه پوكه را می‌بستیم و پس از كار گذاشتن نارنجك تفنگی بر روی اسلحه آن را شلیك می‌كردیم.
بهترین نوع نارنجك تفنگی كه كاربرد بیشتری هم داشت، ضد تانك بود. آن هم از نوع روسی كه به نارنجك تفنگی كلاس معروف بود.
نارنجك‌های تفنگی ساخت ایران وضعی نابهنجار داشتند به قول بچه‌ها: "پس از شلیك هر كدام باید یك پتك به دست می‌گرفتیم دنبال آن به روی سنگرهای عراقی می‌رفتیم و بر سر نارنجك می‌كوفتیم تا منفجر شود. "
جدیدترین مدل نارنجك تفنگی ساخت ایران "طیرالقدس " كه بین بچه‌ها به گوشت كوب معروف بود قدی كوتاه، سیاه، پایین تنه‌ای نازك و سری كلفت داشت.
سر آن همچون گنبد قدس طراحی شده بود، نام طیر‌القدس با رنگ سفید بر بدنه‌اش نقش بسته بود اما آن هم با همه تعریف‌ها كه می‌كردند، از هر ده تا شاید چهار تایش عمل می‌كرد و به قول معروف برای انفجار، احتیاج به زدن پتك داشت.
سنگر تیرباری در مقابلمان قرار داشت كه مزاحمت فراوانی ایجاد می‌كرد. بیشترین تلاش‌ها برای از بین بردن آن بود. دست كم هر شب پانزده تا بیست نارنجك تفنگی و تعدادی آرپی‌جی به طرفش شلیك می‌كردیم اما او همچنان آتش بر كانال‌ها و سنگرهای دیده‌بانی را می‌بارید. سرانجام پس از پرتاب چندین نارنجك در یك هدف توانستم محل دقیق سنگر را تشخیص دهم. پنجمین نارنجك تفنگی كه پرتاب شد، به خواست خدا بر سنگر تیربار فرود آمد. تیربار كه در حال شلیك بود یكباره خاموش شد و در پی آن صدای داد و فریاد نیروهای مستقر در خط مقدم عراق نشانگر آن بود كه سنگر منهدم شده است و این نتیجه صلوات‌هایی بود كه نذر كردم.
بعدازظهری سرد، فشنگ گازی دست‌ساز را در جان لوله ژـ ث قرار دادم و گلنگدن را محكم زدم. نارنجك تفنگی را بر روی لوله سوار كردم.
ضامن حلقه‌ای آن را بیرون كشیدم، قنداق اسلحه را در زمین گذاشتم و پایم را پشت آن قرار دادم. صورتم را برگرداندم تا آتش دهانه اسلحه اذیتم نكند. زاویه اسلحه را تنظیم كردم و ماشه را فشار دادم. صدای شلیك گلوله كمتر از دفعات قبل بود. با وحشت دیدم نارنجك تفنگی جلو خودم افتاد. مات و مبهوت و هراسان، تنها كاری كه توانستم بكنم این بود كه سریع در جای خود دراز بكشم. لحظات سختی را گذراندم. سرم را در زیر دست‌ها پنهان كردم. در وهله اول اشهدم را گفتم. هیچ كس در كانال نبود به جز نگهبان سنگر پشتیبانی كه هنوز متوجه قضیه نشده بود. دقیقه‌ای در ترس و دلهره گذشت. نگاهی از زیر دست به نارنجك انداختم. بلافاصله بلند شدم و نارنجك را با سرعت تمام برداشتم و به بیرون از كانال پرتاب كردم. هرچه منتظر ماندم خبری نشد. حتی ضربه مجدد پرتاب هم آن را منفجر نكرد. نگهبان سنگر پیشانی كه تازه متوجه‌ام شده بود با خنده گفت: "برو خدا رو شكر كن نارنجك تفنگی كلاش نبود و اگر نه تیكه بزرگت گوشت بود. بازم بگو این نارنجكا بده "
هر روز بعدازظهر تعدادی گلوله آرپی‌جی و تیربار و همچنین نارنجك تفنگی از انبار مهمات تحویل می‌گرفتم برای پست شب. تأكید مسئول دسته‌ بر این بود كه نگذاریم خط ساكت بماند. هر گلوله‌ای كه عراقی‌ها شلیك می‌كردند، شما دو برابر آن شلیك كنید. نخستین باری بود كه جبهه را آنقدر پرتحرك می‌دیدم. در انبار مهمات، در به در دنبال انبردست می‌گشتم تا مرمی فشنگ‌ها را در بیاورم و برای پست شب چند فشنگ گازی آماده كنم.
می‌گشتم تا مرمی فشنگ‌ها را دربیاورم و برای پست شب چند فشنگ گازی آماده كنم. "تیماسی " با لحن داش منشانه‌اش گفت: "چی می‌خوای حمید؟ " گفتم: "فشنگ گازی می‌خوام واسه شب ". خنده‌ای كرد و گفت: "ای بابا این كه كاری نداره زودتر می‌گفتی ". با تعجب پرسیدم: "چطور مگه جایی توی انبار فشنگ گازی سراغ داری؟ " با قهقهه گفت: "بابا اینكه كاری نداره سر فشنگ‌های جنگی رو گاز بگیر می‌شه فشنگ گازی ".
یكی از روزها تداركات تعدادی بیسكویت و ویفر به هر نفر داد. به خاطر اینكه وضع مزاجی‌ام زیاد خوب نبود بیسكویت‌ها را در كوله پشتی‌ام گذاشتم تا شب‌ها كه از پست برمی‌گردم و دل ضعفه دارم بخورم. یكی دو روزی كه گذشت، بچه‌ها زاغ بیسكویت‌های مرا زدند اما با جواب تهدید كننده‌ام رو به رو شدند. شب كه به سراغ كوله‌پشتی رفتم با تعجب دیدم موش‌ها چندتایی از بیسكویت‌ها را خورده‌اند و فقط چهار بسته ویفر مانده است. خیلی حالم را گرفتند. كوله پشتی را با سیمی از سقف آویزان كردم تا از دسترس موش‌ها دور باشد. فردا صبح كه سراغش رفتم در جا خشكم زد. چند موش سمج و كوچولو در كوله پشتی بودند و داشتند ویفرها را برای صبحانه میل می‌كردند. عاقبت همه آن بیسكویت و ویفرهایی كه احتكار كردم به خاطر آه بچه‌ها خوراك موش‌ها شد و سر من بی كلاه ماند. یك روز صبح، مهدی خراسانی معاون گروهان به داخل كانال آمد و به طحانی گفت: "هرچه زودتر چهار پنج تا آرپی‌جی زن بفرست روی تپه. تانك می‌خواد بیاد جلو و بره بالا تا سنگر بتونی رو به رو رو داغون كنه، احتیاج به آتیش پشتیبانی داره تا عراقیا نزننش... ".
من و عارفی یك قبضه آرپی جی برداشتیم و به سنگر پیشانی رفتیم و به انتظار دستور خراسانی نشستیم. "رضا حاتمی " و "اعتمادی " هم با یك قبضه آرپی جی به سنگری عقب‌تر از ما رفتند. صدای تانك كه آمد به بالای كانال رفتم و نخستین گلوله را شلیك كردم. بلافاصله آرپی جی را به طرف عارفی كه آن طرف كانال بود، پرت كرد. دقایقی به همین صورت شلیك كردیم آن هم از یك مكان ثابت. گلوله‌های قناصه در كنار پایمان بر زمین می‌نشست. خیلی عجیب بود قصناه‌چی‌هایی كه اگر موی سركسی بالای كانال دیده می‌شد، او را می‌زدند در برابر ما هدفگیری‌شان خراب شده بود. وز وز گلوله كه از كنار سرمان رد می‌شد در گوشمان زنگ می‌زد. به خاطر شلیك زیاد آرپی‌جی از یك جا، گرد و خاك فراوانی بلند شد و این بهترین هدف برای خمپاره 60 بود. متوجه نشدیم تانكی كه قرار بود بیاید روی تپه و سنگر را بزند چه كار كرد. گلوله‌هایمان كه تمام شد به طرف سنگر دویدیم. همه بچه‌ها در سنگر بودند. خودم را به سنگر مسئول دسته كه در كنار كانال و در جوار راهروی سرپوشیده قرار داشت، رساندم. "اعتمادی " كه با "رضا حاتمی " مشغول شلیك آرپی‌جی بود، سراسیمه و هراسان وارد سنگر شد. بغض گلویش را گرفته بود و رنگ چهره‌اش سفید شده بود. پرسیدیم: "حاتمی كو؟ " بریده بریده گفت: "اونجا... اونجا.... تو سنگر... من بغلش بودم كه بلند شد آرپی جی بزنه... منم بغلش نشسته بودم. آرپی‌جی رو كه زد، افتاد زمین؛ ترسیدم. نگاه كردم دیدم یه تیر قناصه خورده تو پیشونیش... ".
و "رضا حاتمی " آن مرد دلیر و شوخ، بچه خیابان آیت‌الله سعیدی تهران كه با خونسردی دراتوبوس تیراندازی كرده بود، به شهادت رسید. هاتف از شنیدن خبر شهادت او خیلی پكر شد. آخر با هم در یك محل زندگی می‌كردند.
یكی دیگر از هم محلی‌های دیگر هاتف در دسته یك بود. "غلامی چیمه " كه چند سالی معلم راهنمایی بود و هاتف زیر دست او درس خوانده بود. خیلی جالب بود معلم و شاگرد در یك جبهه.
سنگر پیشانی همچنان فاجعه می‌آفرید ولی در آن میان اتفاقات جالبی هم پیش می‌آمد كه بسیار زیبا بود. كلاه‌های آهنی سوراخ شده كه سر صاحب آن سالم مانده بود از آن دست بود.
یكی از روزها هاتف، دیده‌بان روز در سنگر پیشانی بود كه چندتایی از بچه‌ها به آنجا رفتند تا با ژ- ث جواب تك تیراندازهای عراقی را بدهند. شروع كردند به تیراندازی به طرف سنگر رو به رو. غافل از اینكه از سویی دیگر در نشانه قناصه قرار گرفته‌اند. گلوله‌ای شلیك شد و ناگهان یكی از بچه‌ها فریادش بلند شد. تیر به پیشانی‌اش خورده بود. خون فوران می‌زد. ته گلوله از پیشانی‌اش بیرون مانده بود. دستش را بر زخم گرفت و شروع كرد به دویدن به طرف كانال. دقایقی بعد نگاهم به كلاه هاتف افتاد؛ گلوله‌ای از جلو كلاه وارد و از پشت آن خارج شده بود. وقتی جریان را گفتم با تعجب كلاه را مقابل دیدگانش گرفت و دستی بر سوراخ روی كلاه كشید. تازه فهمیدم كه تیر از كلاه هاتف رد شده و بر سر آن كه مجروح شده خورده است و به خاطر اینكه از كلاه آهنی گذشته از سرعتش كاسته شده و در جلوی پیشانی وی گیر كرده است.
آن شب نوبت پاسبخشی من با نگهبانی "اصغر علی‌اكبری " همزمان شده بود. در سنگر شماره سه بر روی جعبه نارنجك نشسته بود. تیربار را به دیواره سنگر تكیه داده بود. حداقل یك ساعت از پاسبخشی‌ام در سنگر او گذشت. نمی‌دانم چه بود كه به او گیر داده بودم. لحن كلامش خیلی دلنشین وگیرا بود. از صحبت‌هایش می‌شد به خلوص نیت و ایمانش پی برد. شاید به زور هفده سال را داشت اما تفكراتش از یك عالم هفتاد ساله هم عمیق‌تر بود. آن شب درتاریكی و در دل سنگر حرف از شهادت و عالم پس از آن به میان آمد. سخنان شیوا و جالبش بدجوری مرا شیفته‌اش كرد. خیلی عالی و متفكرانه و روشن حرف می‌زد. انگار افقی دور دست را نظاره‌گر است و نگاهش به آنجایی است كه ما از دیدن آن عاجزیم. به ساعت دوازده و پایان پستش چیزی باقی نمانده بود؛ قصد كردم بروم نگهبان‌های بعدی را بیدار كنم. دستم را به طرفش دراز كردم تا برای خداحافظی مصافحه كنم. دستش را در میان گرفتم و بوسه‌ای بر آن زدم اما او سریعتر از من، بوسه‌ای بر دستم زد. خندیدم و گفتم: "آخرش تلافی می كنم ". نگهبان‌ها در سنگرها مستقر شدند. خواستم با علی اكبری كه داشت به سنگر استراحت می‌رفت، خداحافظی كنم كه دستش را بالا آوردم و بوسه‌ای بر آن زدم.
صبح روز بعد ساعت نزدیك هشت صبح بود. در سنگر خواب بودم؛ همهمه‌ای كه از بیرون می‌آمد، بیدارم كرد. پتوی جلو در سنگر را كنار زدم. سرمایی عجیب سراسر وجودم را گرفت. درجا خشكم زد. علی اكبری كه دیده‌بان ساعت هفت تا هشت صبح بود، بر اثر اصابت گلوله قناصه به پیشانی‌اش در سنگر پیشانی به شهادت رسیده بود. یك آن به یاد حرف‌هایش در شب قبل افتادم. به یاد افكارش درباره شهید و حیات جاویدش. خون از پیشانی‌اش فوران می‌زد و پیكر بی‌جانش در میان دست‌ها به بیرون از كانال می‌رفت. بغضی سخت بر گلویم چنگ انداخت؛ جرأت نكردم بیرون بروم و به چهره سرخ شده از خونش نگاه كنم. سرم را به دیواره خاكی سنگر تكیه دادم و نگاهی به دستم انداختم. جداً كه چه شب باصفایی بود.
"محمدجوهری " معاون دسته سه از بس وسط صحبت كردن افراد می گفت: "سه نكن " بین بچه‌ها به آقای "سین " معروف شده بود. یك شب خواب جالبی برای او، "ستار امینی " و "مجید طحانی " دیدم. او را كه در كانال دیدم گفتم: "آقای سین یه خواب براتون دیدم انشاء‌الله اشك هر سه‌تایی تون درمی‌یاد ".
با اصرار طحانی خواب را برایشان تعریف كردم كه از این قرار بود: "همه نیروها تجهیزات بسته آماده حركت به سوی خط مقدم بودند و انتها پشت سر یكدیگر منتظر سوار شدن نیروها بودند كه ناگهان غرش هواپیما همه را هراسان به هر سو دواند. من هم به طرف تپه‌ای كه در سوی دیگر جاده بود، رفتم. ناگهان راكتی به ماشینی كه آنها بر آن سوار بودند، اصابت كرد و هر سه نفرشان (جوهری، طحانی، امینی) داغون شدند... ".
آقای سین خندید و گفت: "مگه اینكه توی خواب بینی ". گفتم: "حالا صبر كن می‌بینیم؛ اگر سه تایی تون داغون نشدید و دسته یتیم نشد، هرچی خواستین به من بگین ".
نگهبان‌های شب وظیفه داشتند نوبتی كانال ارتباطی سنگرهای دیده‌بانی را بكنند و گود كنند. به دلیل اینكه این كانال‌ها روز در تیررس عراق قرار داشت، فقط در شب آن هم با رعایت مسائل ایمنی و توجه به اینكه صدای كلنگ بلند نباشد كه عراقی‌ها متوجه شده و خمپاره بزنند، می‌شد كار كرد.
نگهبانی هم برای خودش صفایی داشت. آنهایی كه خیلی اهل دل بودند و مخلص در همان حال كه جلو سنگر و داخل شیارها را می پاییدند، تسبیح در دست ذكر خدا می‌گفتند. گاه گداری آقای سین و طحانی به نزدیكی سنگرهایی كه عراق در روز آنجا كمین می‌گذاشت، می‌رفتند و سعی می‌كردند چندتایی مین گوجه‌ای در آن سنگرها كار بگذارند.
یكی از شب‌ها بچه‌های دسته یك محسن شیرازی و مصطفی خرسندی مشغول كندن كانال بودند. محسن كف كانال را كه مقداری خاك بر اثر انفجار داخل آن تلنبار شده بود، چك كرد تا از مین خالی باشد.
مصطفی هم پشت سر او با كلنگ كانال را می‌كند و جلو می‌رفت كه ناگهان چشمش به پشت پایش افتاد. با تعجب دید پایش بر لبه یك مین گوجه‌ای قرار گرفته است اما به خواست خدا اتفاقی نیفتاد. جالب‌تر از آن وقتی بود كه محسن و مصطفی با هم جر و بحث می‌كردند و مصطفی با كلنگ دنبال محسن كرده بود و داد می‌زد: "لا مصب تو كه گفتی كانال رو پاك كردی حالا اگه پام می‌رفت روش داغون می‌شدم چی؟ "
"قهرمانی " همسنگر "علی ابوالحسنی " و "اعتمادی " بود. نخستین باری بود كه به جبهه می‌آمد. جوان ساده‌ای بود. چیزی كه تعجب او را برانگیخته بود مجروحیت و شهادت بود. گاهی اوقات كه به سنگرشان می‌رفتم با حالتی كودكانه و ساده می‌گفت: "آقا حمید! تو كه تا حالا مجروح شدی یه چیز رو می‌خوام ازت بپرسم ". گفتم: "خب بپرس، چیه؟ " ادامه داد: "مگه تركش چقدر قدرت داره كه دست رو قطع می‌كنه؟ من توی این موندم. آخه استخون به این سفتی رو چطوری خرد می‌كنه؟ مثلا سر (اشاره به شقیقه‌هایش كرد) كه جمجمه اینقدر محكم و سفته آخه چطوری تیر خیلی راحت از این طرف می‌خوره و از اون طرف در می یاد؟ " هرچه توضیح دادم فایده‌ای نبخشید. در نهایت گفتم: "عجله نكن صبر كن انشاءالله خودت می‌فهمی چطوری ". آن شب در دل به سادگی و اخلاص او غبطه خوردم.
شب‌ها بساط درگیری به راه بود. هرنفر كه دو ساعت نگهبان بود، حداقل پنج گلوله آرپی‌جی شلیك می‌كرد. از قضا یك شب نوبت تیماسی بود و من درسنگر نگهبانی پهلوی او و "سیدآبادی ". تیماسی گلوله را روی قبضه آرپی‌جی قرار داد. شلیك تیربار دشمن كه كم شد از كانال بیرون رفت. دولا دولا خود را به بلندترین نقطه تپه رساند بلند شد.... ناگهان منوری بالای سرش روشن شد. همان جا خیز رفت. خودش را به زمین چسباند. چند تیر رسام شلیك شد اما از بالای سرش رد شد. منور كه خاموش شد، روی پا بلند شد و نشانه‌گیری كرد. گفتم: "بزن " و او شلیك كرد اما گلوله در جای خود ماند. چاشنی گلوله عمل نكرد. گلوله آن طور كه باید در قبضه قرار نگرفته بود. نشست و گلوله را در جای خود قرار داد. بلند شد تا شلیك كند. نشانه روی كرد و دست بر ماشه گذاشت. این بار گلوله شلیك شد اما با فاصله‌ای زیاد از زمین، بالای مواضع دشمن در هوا منفجر شد. خواست به طرف كانال بیاید كه دوباره منوری بالای سرش روشن شد. همانطور كه دراز كشیده بود، گفت: "همه رو برق می‌گیره ما رو ننه ادیسون ".
"محسن كردستانی "، "احمد بوجاریان " و "سلیمان ولیان " كه در یك سنگر بودند، طرح‌های جالبی برای شب می‌ریختند. یك بار ضامن چند نارنجك را باز كرده و آنها را داخل گلوله‌های زمانی آرپی‌جی هفت قرار دادند. هنگام شلیك به طرف مواضع دشمن وقتی كه در بالای كانال آنها منفجر می‌شد با صدایی مهیب همراه با تركش‌های نارنجك بر سرشان خراب می‌شد. دفعه بعد ساچمه‌های یك مین والمری را خارج كرده و آنها را داخل گلوله زمانی آرپی‌جی ریختند و به طرف بالای كانال عراقی‌ها شلیك كردند. ولیان یك بار در همان مهران بر اثر اصابت سطحی تركش به شكمش مجروح شد كه پس از مداوا در تهران مجدداً به منطقه بازگشت.
یكی از روزها همراه "مجید طحانی " به صالح آباد رفته بودم. در شهر گشت می‌زدیم كه ناگهان رادیو آغاز عملیات كربلای پنج را اعلام كرد. با شنیدن آن خبر حالم خیلی گرفته شد به خصوص آنكه به طمع عملیات از واحد آرپی‌جی به گردان حمزه آمده بودم. از آن لحظه به بعد هیچ میلی برای ماندن در خط پدافندی مهران نداشم. رادیو كه یك بند مارش عملیات می‌نواخت، داغ دلم را تازه می‌كرد. با پكری و بغضی كه در سینه‌ام جای گرفته بود به طرف خط حركت كردیم. كنار جاده به انتظار ماشین ایستاده بودیم كه آژیر وضعیت قرمز از رادیو پخش شد و لحظه‌ای بعد هواپیمای عراقی در ارتفاع پایین نعره‌كشان از بالای شهر عبور كرد؛ خدا می‌داند به قصد كجا می‌رفت.
تا سرو كله "حاج امینی " فرمانده گردان حمزه در خط پیدا می‌شد، بچه‌ها دوره‌اش می‌كردند. حرف همه یكی بود: "حاجی كی می‌ریم شلمچه؟ ما دیگه حال نداریم اینجا بمونیم. خوب سر ما رو شیره مالیدین‌ها! "
به راحتی میشد از چهره‌اش خواند كه به خاطر حضور نداشتن در عملیات در دلش چه می‌گذرد.هر روز خبر تأسف‌آوری می‌رسید. یك روز گفتند: "عمو حسن شهید شده " پیرمرد ریش سفید خوش رو و خوش برخوردی كه از اوایل جنگ در جبهه بود. با آن جثه كوچك و قد كوتاهش، هر روز صبح در میدان صبحگاه دوكوهه باهر گردانی یك بار دور زمین صبحگاه كه مساحت كمی نداشت، می‌دوید و واقعاً پیرمردی با آن سن عجیب بود. جبهه شده بود خانه عمو حسن تا اینكه در شلمچه پر كشید.
یك روز خبر شهادت "حسین خرازی " فرمانده لشكر امام حسین (ع) را دادند روز دیگر خبر شهادت "جواد صراف " ‌فرمانده گردان شهادت و روز دیگر... هر خبری كه از شلمچه می‌آمد آه از نهادم برمی‌خواست. گاهی چشمانم را به آسمان آبی می‌دوختم و با خود فكر می‌كردم در زیر همین آسمان در شلمچه چه خبره اینجا چه خبره و تهران چه خبر؟
دلم برای بچه‌های گردان شهادت و واحد آرپی جی شور می‌زد. اكثر دوستانم در آنجا بودند. دوست داشتم زودتر زیارتشان كنم. دیگر دل به پست و نگهبانی نمی‌دادم.
بدتر از خمپاره 60 میلی‌متری، پلامین بود كه در آن اواخر عراق در خطوطش استفاده می‌كرد. نارنجك‌های تخم مرغی و كوچكی كه با اسلحه پرتاب می‌شد. اسلحه پلامین از نظر قیافه شبیه به دوشكا بود و خشابی با حدود 20 نارنجك در زیر آن قرار می‌گرفت. بدون سوت و هیچ سرو صدایی داخل خاكریز می‌خورد و منفجر می‌شد.
جراحات قبلی كه از والفجر هشت به یادگار داشتم، اذیتم می‌كرد. محل عمل جراحی بر روی شكم بدجوری درد می‌كرد؛ عاقبت مجبور شدم به اورژانس شهر مهران بروم. با نظر دكتری كه آنجا بود، به اورژانس صالح آباد اعزام شدم. چند سوله كه روی آنها را با كیسه‌های خاك پوشانده بودند در سینه كش تپه‌ها قرار داشت وارد سوله اورژانس شدم.
با نظر دكتر اورژانس صالح آباد، به بیمارستانی در شهر ایلام اعزام شدم. سرانجام پس از انتظار فراوان، البته پس از گشتن زیاد در شهر به دنبال آدرس بیمارستان، وارد اطاق دكتر داخلی شدم. چشمم كه به چهرهه سوخته دكتر هندی افتاد، حساب كارم را كردم. بر روی تخت دراز كشیدم. دست‌هایش را به شكمم گذاشت و آنچنان فشاری داد كه نزدیك بود محتویاتش را از دهانم بیرون بزند. لبخندی زد و گفت: "تیدی نیس، تیدی نیس ... كوب می‌شی... درد كه نداری‌ ها؟ " از لهجه‌اش خنده‌ام گرفت. سرم را انداختم پایین و گفتم: "اگر درد نمی‌كرد كه نمی‌اومدم اینجا ". گفت: "باشه ... باشه چن تا دبا بوخول، كوب می‌شی؛ كوب كوب ".
سرانجام انتظار به پایان رسید. طحانی گفت: "بچه‌ها همه وسایلتون رو جمع كنین و آماده بشین. احتمالا نیروهای جایگزین دم صبح می‌یان برای تعویض؛ فقط مهمات با خودتون نیارین عقب ".
حتی آن شب هم برنامه كانال كنی بود. نگهبان‌ها نوبت به نوبت كانال را گود می‌كردند. "غلامحسینی " كه از همافران نیروی هوایی ارتش بود و داوطلبانه به جبهه آمده بود خشاب پر را روی كلاش می‌گذاشت و در كانال می دوید و هر موضوعی چهار یا پنج تیر شلیك می‌كرد و وقتی علت این كار را پرسیدم گفت: "می‌خوام بدونن كه ما بیداریم؛ تازه، فكر كن توی كانالامون این همه سنگر و نیرو داریم ".
یكی از روزها كه به همراه مجید طحانی برای حمام به نزدیكی سنگ شكن رفته بودم. هنگام بازگشت به خاطر كمبود ماشین مقداری از راه را پیاده طی كردیم. ناگهبان چششم به كانالی در آن سوی جاده افتاد. در خاطراتم به شب عملیات كربلایی یك یعنی حدود شش ماه قبل از آن پرواز كردم. با اصرار من، مجید قبول كرد تا سری به كانال بزنیم. اجساد عراقی‌هایی كه آن شب در مقابلمان مقاومت می‌كردند در خاك افتاده بود. ظاهراً دفن شده بودند ولی حیوانات وحشی مثل كفتار آنها را به بیرون كشیده و خورده بودند. هر گوشه از كانال جسدی افتاده و جالب‌تر آن بود كه دیدم پشت كانالی كه نیروهای عراقی در آن قرار داشتند، مین‌گذاری شده بود یعنی حتی راهی برای فرار نداشته‌اند و آنهایی كه گریخته بودند طعمه میدان مین خودشان شده بودند.
تیماسی و غلامحسینی نگهبانان سنگر پیشانی بودند. ساعت نزدیك چهار صبح بود كه به سنگرشان رفتم. تیماسی گفت: "ببین شانس كدوم بدبختی باشه این ساعت‌ها آخری كه می‌خواهیم بریم عقب، زخمی بشه؛ خیلی حال گیری می‌شه ها، نه؟ " راست می‌گفت. آخرین ساعت را در انتظار بگذارنی ولی یك تیر یا تركش بر بدنت بنشیند و افسوس بخوری كه چرا در عرض این یك ماه چیزی نشد ولی در آخرین لحظات گل دقیقه نود خوردم.
تیماسی گفت: "حمید جون، چند دقیقه توی سنگر باش من برم دستشویی و بیام " و رفت. هنوز به انتهای كانال نرسیده بود كه خمپاره شصتی به داخل كانال خورد و در پی آن نعره تیماسی كه فریاد زد: "داوود آبادی ". در شیارها پیچیده هراسان به داخل كانال دویدم. علی هم از سنگر بیرون آمد و به طرفش دوید. خمپاره در نزدیكی او منفجر شده بود و تركش به كتفش خورده بود. به طرف محور دسته یك بردیمش تا با آمبولانس گردان كه در كنار سنگر پست امداد پناه گرفته بود به عقب منتقلش كنند. در راه گفت: "خودمونیم‌ها... خیلی سه كردم اون طوری داد زدم و صدات كردم " واقعیت هم همین بود از تیماسی، آن عربده عجیب بود.
برای نماز صبح كه از سنگر خارج شدم، چششم به هاتف افتاد؛ پس از سلام و علیك گفت: "مث اینكه قراره الان‌ها راه بیفتیم... نه؟ " گفتم: "راستش نمی‌دونم ولی گفتن كه هر لحظه آماده باشین ".
نماز را خواندیم، نیروهای تیپ امیر المومنین (ع) از اهالی استان ایلام بودند و وارد كانال شدند و سنگرها را از ما تحویل گرفتند. پس از توجیه نگهبان‌هایشان نسبت به اوضاع منطقه و جایگزینی آنها، به همراه علی و بقیه بچه‌های سنگر و دسته به طرف محور دسته یك حركت كردیم و از آنجا سوار بر وانت در پیچاپیچ جاده خاكی قلعه ویزان به طرف عقب حركت كردیم. هوا هنوز كاملاًً روشن نشده بود كه به سنگ‌شكن رسیدیم. هوا سرد بود. بالاجبار مقداری چوب و تخته جمع‌آوری و آتش روشن كردیم. كنار آتش ایستاده بودیم و گرم می‌شدیم.
هنوز آفتاب طلوع نكرده بود كه سر و كله یكی دو تا هواپیمای عراقی پیدا شد. ظاهراً برای شناسایی آمده بودند. اتوبوس‌ها كنار همدیگر ایستاده آماده حركت بودند. دل دل می‌كردم كه نكند یك‌دفعه بزند به سرشان و به اتوبوس‌‌ها حمله كنند. آفتاب كه در آمد، سوار بر اتوبوس‌ها در جاده مهران به دهلران حركت كردیم. از شدت خستگی سر را بر پشتی صندلی تكیه دادم و تلافی بیدار باش شب قبل را در آوردم.
پادگاه دوكوهه، حال و هوای قبل را نداشت؛ هیچ‌یك از گردان‌های در آنجا نبودند. هر لحظه خبری از شلمچه می‌آمد و آتش اشتیاق ما را برای شركت در عملیات افزون‌تر می‌كرد. به محض پیاده شدن از اتوبوس، به طرف حمام راه افتادیم. هرگاه گردانی از خط بر می‌گشت، حمام پادگان در قرقش بود و نیروهای دیگر اجازه ورود به آن را نداشتند. با اكراه، گرد و خاك خط مقدمه را از بدن زدودیم. سپس همراه علی به طرف شوشتر راه افتادیم. از خانه "محمود معظی‌نژاد " دوست دیرینه‌ام كه مدتی را در زمستان سال 1360 با او در گیلان‌غرب بوده‌ام، تلفنی به خانه زدیم و حال و احوال پرسیدیم. شب را آنجا خوابیدیم و برای صبح به طرف پادگان راه افتادیم.
هیچكس اسلحه‌اش را تحویل نداده بود. فقط ساك‌های شخصی را خواستیم از تعاون بگیریم كه گفتند چون سریع می‌خواهید بروید جلو، نمی‌شود. سرانجام زمان حركت ما هم رسید و بعدازظهر، در حالی كه بلندگوی تبلیغات گردان همان نوحه تند و مهیج آهنگران را پخش می‌كرد، سوار اتوبوس شدیم و در جاده اندیمشك - اهواز طی مسیر كردیم.
تردد وسائل نظامی در جاده اهواز خرمشهر بسیار زیاد بود. گه‌گاهی آمبولانسی آژیركشان به طرف اهواز می‌رفت. هوا تاریك شده بود كه به نزدیكی پادگان حمید رسیدیم. اتوبوس‌ها وارد جاده آسفالت كنار امامزاده رو به روی پادگان شدند و پس از طی مقداری راه، به جاده سمت راست پیچیدند. نخل‌هایی كه در تاریكی شب به سیاهی می‌زدند، بوی شرجی هوا كه از رود كارون گذر می‌كرد و به مشاممان می‌رسید، همه آشنا بودند. جای جای این جاده و نخلستان پر بود از خاطرات عملیات والفجر هشت. هر كیلومتر كه اتوبوس‌‌ها به محل استقرار قبلی‌مان نزدیك می‌شدند، هجوم خاطرات بر ذهنم بیشتر می‌شد. "فریدون عباسیان "، "علی‌اصغر صفرخانی "، "یوسف محمدی "، "علی عابدی " و... همه و همه از جلو چششم رژه می‌رفتند. دستم را بر شیشه گذاشتم تا بهتر بتوانم بیرون را ببینم اما دلم راضی نشد. با خود قرار گذاشتم تا فردا صبح، به طور كامل و سیر ارودگاه را بگردم و یاد بچه‌ها را زنده كنم.
در دور دست‌ها آنجا كه حدس می‌زدم باید شلمچه‌ باشد، سوسوی منورهای در بالای سطح سیاه زمین به چشم می‌خورد. با دیدن منورهای خوشه‌ای پرواز‌م به خاطرات گذشته اوج گرفت. دست خودم نبود. هر چیز جبهه برایم شده بود خاطره حتی گلوله‌ها و خمپاره‌هایش.
اتوبو‌س‌ها در كنار خاكریزی كه یك كانتینر 12 متری در میان آن پناه گرفته بود، ایستاد. "محمود صادقی " را از پایش كه می‌لنگید و لحن صحبتش شناختم: "آخه اوشگول! مگه نكفتم پتوها رو نذار بیرون شاید بارون بیاید خیش بشن ". تكیه كلامش "اوشگول " بود. آخرش هم معنی آن را نفهمیدم. پایش از آن روز كه در ساختمان "شهید نظام آبادی " در پادگان دو كوهه، به اتاق برادر كوچكترش "قاسم " و "سیدمحسن موسوی " و "عباس گلرخی "، بمب خوشه‌ای عمل نكرده منفجر شده بود، لنگ می‌زد.
آن روز ظهر همه بچه‌های گردان شهادت در اتاق‌ها خوابیده بودند، ناگهان انفجار عظیمی در اتاق رو به روی ما رخ داد و در چوبی اتاق به بیرون پرت شد. دود از آنجا بیرون زد و در پی آن عباس كه تركش به كنار چشمش خورده بود در حالی كه دستش را بر چشم گرفته بود، در راهرو می‌دوید و فریاد می‌زد. هراسان به طرف اتاق دویدیم. "محمود صادقی " كه به گفته خودش بمب خوشه ای را میان دو كف پایش گرفته بود و پیچ‌گوشتی را كنار چاشنی آن قرار داده بود و سیدمحسن با چكش بر آن كوبیده بود، با پای مجروح در حالی كه خون اطرافش را گرفته بود، خونسرد و آرام نشسته بود. به كمك بچه‌ها بلند شد و به اورژانس رفت.
محمود جلو آمد و با خنده گفت: "چطوری او شگول؟ "؛ گفتم: "خوبم تو چطوری؟ " گفت: "منم خوبم... راستی فهمیدی كی شهید شده؟ " با تعجب گفتم: "نه! " این نخستین اخبار مستندی بود كه در آنجا می‌شنیدم. محمود خندید و گفت: "قاسم ". گفتم: "كدوم قاسم؟ " با همان خنده و خیلی خونسرد گفت: "داداشم دیگه ". حالم گرفته شد. بغلش كردم و صورتش را بوسیدم و تسلیت گفتم اما او همچنان می‌خندید؛ یك دفعه گفت: "بگو دیگه كی شهید شد؟ " و ادامه داد: "مهدی فقانی " فقانی مسئول یكی از دسته‌های گردان شهادت بود كه با او در عملیات كربلای یك آشنا شده بودم. جوان ساده و پاكی بود. خیلی زود رنج بود ولی زود با همه جوش می‌خورد و خودمانی می‌شد. هیچ وقت لباس سپاه را از تنش در نمی‌آورد. گفتم: "كجا شهید شدن... كی؟ "
گفت: "توی شلمچه، داشتم با قاسم و مهدی می‌رفتم جلو دیدیم یه شهید افتاده كه زبونش در اومده بود. قاسم خندید و به مهدی گفت: ایشا‌الله اگه شهید شدی زبونت همین جوری در بیاید. مهدی خیلی جدی گفت: نخند بچه همین بلا سر خودت می‌یادها، كمی بعد شهید شد و وقتی با مهدی بالای سرش رفتیم دیدم زبونش از دهنش در اومده. مهدی خندید و گفت: بفرما، نگفتم خودشم همین جوری می‌شه. چند ساعت بعد یكی از بچه‌ها اومد و گفت: مهدی فقانی كه مجروح شده بود و عقب نمی‌رفت. شهید شد. رفتم بالای سرش دیدم اونم زبونش از دهنش اومده بیرون. خنده‌ام گرفت؛ گفتم: نكنه منم این جوری بشم ".
خیلی راحت شهادت برادرش را شرح می‌داد. اصلاً این مسئله خیلی قبل برایش حل شده بود. آن وقت كه با هم در چند عملیات شركت كرده بودند. از همان موقع حساب این وقت را كرده بودند.
ناآشنا و غریب به منطقه به جایی كه گفتند باید آنجا چادر دسته را بر پا كنیم، رفتیم. وسائل را تداركات قبلاً آورده بود اما در آن تاریخی و سرمای شب نمی شد چادر زد. شب‌های خوزستان، آن هم بیابان و دشتش بر عكس روزهایش، سرد و یخی است. گله به گله بچه‌ها آتش روشن كردند. شانس آوردیم تداركات دلش سوخت و جعبه مهمات‌های خالی را برای گرم شدن داد. ساعت نزدیك یازده شب بود. باید فكری برای خواب می‌كردیم. از محمود آدرس چادرهای گردان شهادت را پرسیده بودم. فهمیدم فاصله چندانی با ما ندارند. همراه علی به طرف چادرشان رفتیم. یكی یكی چادرها را سرك كشیدم بلكه آشنایی پیدا كنم. گردان شهادت در مراحل اول عملیات شركت كرده و آسیب دیده بود. از همه مهم‌تر اینكه فرمانده‌اش جواد صراف به شهادت رسیده بود.
"عباس جلیلوند " كه با هم در عملیات والفجر هشت در گردان شهادت بودیم با دیدن من صدایش بلند شد. پس از سلام و علیك آدرس چادر حمید كرمانشاهی را گرفتم.
حمید مسئول یكی از گروهان‌ها بود. وقتی در باره قیداری از او سؤال كردم، خیلی راحت در جوابم گفت: "خوش به حالش ". اوهم شهید شد. هیچ وقت او را ندیدم كه از شهادت بچه‌ها ناراحت شود و یا ضعیف و سستی به خود راه بدهد؛ همیشه در برابر خبر شهادت بچه‌ها می‌گفت: "ما باید دعا كنیم كه دوستانمون شهید بشن؛ مگه نمی‌خواهیم اونا به آرزو و سعادتشون برسند پس خوش به حالشون كه شهید شدن ".
با دیدن حمید خوابمان نمی‌گرفت؛ خیلی با حال از وضعیت منطقه تعریف می‌كرد با حال و دلچسب می‌گفت: "اون جایی كه ما بودیم نزدیك سه راه شهادت یه دوشكا هست كه خیلی اذیت می‌كنه. خلاصه آقا حمید ایشالله بشنوم كه رفتی و زدیش‌ها ". با خنده گفتم: "اصلاً فكرشو نكن. من یكی نمی‌تونم بزنمش " با تعجب گفت: "ا چه طور مگه؟ هنوز جلو نرفته بریدی؟ " گفتم: "نه نبریدم آخه من آرپی‌جی‌زن نیستم كه اونو بزنم ".
بعد از مقداری صحبت درباره وضعیت منطقه دیدم حالش عوض شد و در خودش فرو رفت و با چهره‌ای گرفته گفت: "دادش جون! یه چیزی توی شلمچه دیدم كه خیلی حالمو گرفت "؛ با تعجب قضیه را جویا شدم. آخرهیچ وقت حمید را به آن ناراحتی و پكری ندیده بودم؛ سرش را پایین انداخت و گفت: "بعد از اون شبی كه بچه‌های گردان حضرت علی‌اصغر(ع) (از لشكر سیدالشهدا(ع)) زدند به خط عراق و برگشتن عقب، چند تا از بچه‌هاشون كه شهید و مجروح بودند، جا موندن. دو سه روز گذشته بود كه یه شب از جلو خاكریز سر و صدایی اومد. بچه‌ها گفتند مث اینكه كسی اون جلوست. از خاكریز رد شدم و رفتم جلو. از سر و صداش فهمیدم باید نیروی خودی باشه. دو سه تا از بچه‌ها رو صدا كردم كه كمك كنیم بیاریمش. وقتی آوردیمش توی خاكریز دیدم نوجوانی است حدود شونزده هیفده ساله كه بر اثر تركش خمپاره داغون شده بود. اونو روی برانكارد گذاشتم و به بچه‌ها گفتم ببرنش عقب. چند ساعت بعد وقتی كه به خاكریز پشت سرمان رفتم متوجه شدم یكی درخواست كمك می‌كنه. رومو كه برگردوندم، دیدم همون مجروحه‌اس. وقتی پرسیدم اینجا چه كار می‌كنی؟ گفت: بچه‌ها منو گذاشتن اینجا و خودشون رفتن جلو. دست منو گرفت و گفت برادر جون. تو رو خدایه كمی آب و غذا بهم بده. سه روزه كه هیچی نخوردم. گفتم باشه الان می‌رم برات یه چیزی می‌یارم بخوری تا بعد بگم بچه‌ها ببرنت عقب. دستی به سرش كشیدم. نگاهی توی چشمای ملتمسش انداختم و بلند شدم كه برم براش غذا و آب بیاورم. هنوز چند متری دور نشده بودم كه یهو سوت خمپاره‌ای منو به خیز واداشت. تركش‌ها، زوزه‌كشان از بالای سرم رد شدند. بلند كه شدم، یاد اون افتادم سریع دویدم طرفش. سرم گیج رفت. نزدیك بود بخورم زمین. رو پای خودم بند نبودم؛ چشمام سیاهی رفت؛ هیچی ازش نمونده بود، هیچی؛ خمپاره درست خورده بود روی بدنش ".
این حرف حمید، بدجوری حالم را گرفت؛ كاشكی نشنیده بودم. خیلی راحت‌تر بودم شب را همان جا كنار حمید خوابیدم و صبح فرا چادرها را در محلی كه برایمان مشخص كرده بودند برپا كردیم.
شب‌ها غرش انفجار به گوش می‌رسید؛ چند روزی از استقرارمان می‌گذشت. هر روز اخبار تكان دهنده‌ای از جلو می‌آمد؛ یكی از همان روزها خبر آمد: "شب قبل دشمن در منطقه اقدام به پاتك سنگینی كرده كه با شكست رو به رو شده و عجیب ضربه خورده است " بلندگوی تبلیغات گردان كه بر چوبی پوست كنده و سفید؛ بالای خاكریز نصب شده بود، اذان ظهر را پخش می‌كرد. مقابل منبع آب، بچه‌ها با آستین‌های بالازده و پوتین‌های نوك پا، صف‌ بسته بودند تا وضو بگیرند. كنار بچه‌ها ایستاده بودم كه یك دفعه از دور دست‌های آسمان نعره هواپیما به گوش رسید. اول با بی‌تفاوتی، آسمان را برای پیدا كردن هواپیما جستجو كردیم با دیدن چندین فروند هواپیمایی كه آسمان را قرق كرده بودند، جا خوردیم. ظواهر نشان می‌داد كه قصد بمباران اردوگاه را دارند جهت مسیرشان به طرف ما بود.
آسمان اردوگاه پر شد از هواپیما هر كدام به طرف می‌دویدیم. دمپایی از پایم درآمد و پابرهنه میان خار و خاشاك بیابان شروع كردم به دویدن. ناخودآگاه از چادرها دور شدیم كل منطقه پر بود از نیرو. لشكر نجف اشرف و لشكر عاشورا هم در نزدیكی ما مستقر بودند. هواپیماها یكی یكی شیرجه رفتند و هر كدام بمب‌های خود را روی یك جا خالی كردند. اكثر بمب‌ها خوشه‌ای بود؛ تمام دشت شده بود انفجار، ‌آتش و دود سفید. صدای فریاد بچه‌ها در میان انفجار گم شده بود. اوضاع خیلی بد شده بود. همراه علی و بابااكبری در كانال كم ارتفاعی بودیم كه انتهایش به پل بتونی روی جاده می‌رسید. به پیشنهاد من مسیرمان را به طرف پل پیش گرفتیم تا در زیر آن از بمباران در امان باشیم. همه چیز را تمام شده و نابود می‌پنداشتیم. احساس می‌كردم همه داغون شده‌اند و فقط این ما هستیم كه سالم مانده‌ایم؛ در بیایان كسی به چشم نمی‌خورد همین صحنه هراسم را دو چندان می‌كرد.
غرشی شدید، سرمان را رو به بالا برگرداند و به زور نگاه‌هایمان را به سمت خود كشاند. چند فروند از هواپیماها قصد بمباران اردوگاه گردان تخریب را كه میان نخلستان كنار رود كارون بود، داشتند. شاید قصدشان جاده،‌ كه ماشین‌ها با سرعت هر چه تمام‌تر در آن تردد می‌كردند هم بود. زوزه وحشتناك بمب‌ها، لرزه سختی بر تنم انداخت. آنجا را انتهای زندگی دانستم. پهلوی خود فكر كردم این بمب‌ها اگر فقط بر رویمان بیفتد تكه بزرگمان گوشمان است. پس وای اگر منفجر شوند. هر آن خودم را برای متلاشی شدن آماده می‌كردم؛ احساس كردم الان است كه بندبند بدنم از هم جدا شود و هر تكه به سویی پرت شود. خواستم آیه "وجعلنا... " را بخوانم ولی فكر كردم دیر شده و باید شهادتین را بگویم. ترس قدرت هر كاری را سلب كرده بود. بریده بریده و با هراس گفتم: "اشهد... و جعلنا ... " فریاد "یا صاحب‌الزمان(عج) " علی كه از عمق جانش برخاست؛ مرا با وحشت به زمین چسباند. بمب‌ها بالای سرمان می‌چرخیدند و می‌آمدند. سرم را بر خاك سرد فشار دادم. بوی علف خیس در مشامم دوید اما من در آن لحظه تنها به آنچه كه لحظاتی بعد اتفاق خواهد افتاد فكر می‌كردم. زوزه بمب‌ها همچون سمباده‌ای مغزم را می‌‌سایید.
تپ تپ تپ ... تنها صدایی بود كه به گوش رسید. هراسم بیشتر شد. حالا دیگر باید تكه تكه شده باشم باید متلاشی و پودر شده باشم. دقیقه‌ای را به همان حال درازكش ماندم. صدای ضربان سنگین و تند قلبم را در سرم می‌شنیدم. آرام و بااحتیاط سرمان را بلند كردیم و با چشمانی گرد شده بمب‌هایی را كه جلویمان در گل فرو رفته و عمل نكرده بودند، پاییدیم. آنهایی كه در اطراف بودند، از جمله من، علی و بابااكبری سراسیمه به طرف جمع بچه‌ها دویدیم.
یكی یكی نماز ظهر و عصر را در چادرها خواندیم و به كنار درختچه‌های آن سوی خاكریز رفتیم و مشغول كندن سنگر و جان پناه شدیم. هر از چندگاه رادیو آژیر وضعیت قرمز می‌كشید. بچه‌ها می‌گفتند: "دشمن به خاطر شكست سختی كه دیشب توی جبهه‌های زمینی خورده، امروز خیلی جاها رو بمباران كرده "، ساعاتی كه گذشت دیگر از هواپیما خبری نشد. ناگهان چشمم به "محمد شبان " افتاد؛ جوان لاغراندام، آرام، بی‌هیچ كلام و ساكت و پاك. نخستین دفعه‌ای بود كه به جبهه می‌آمد. شانس آورد كه صبح نیامده بود. در پادگان "شهید بهشتی " تهران پاسدار وظیفه بود و داوطلبانه مأموریت سه ماهه برای جبهه گرفته بود و از بچه‌ها سراغ ما را گرفته و پیدایمان كرده بود. با دیدن او خیلی خوشحال شدم. متانت و آرامی‌اش برایم قابل تحسین بود به اتفاق او و علی پیش حاج امینی، فرمانده گردان رفتیم. هر چه اصرار كردیم فایده‌ای نبخشید؛ بی‌خود نبود كه قبل از رفتنمان بچه‌ها نصیحت كردند اینكار را نكنیم چون حاجی‌امینی خیلی یك دنده است واگر بگویید نه دیگر جواب مثبت نمی‌دهد. همین طور هم شد. با نه گفتنش بدجوری حال هر سه مان را گرفت و بیشتر از ما، حال محمد را چون دل و دماغ اینكه به گردان دیگر برود و در محیطی كه شاید برایش غریبانه بود سركند را نداشت، مخصوصاً كه ما را پیدا كرده بود.
دست به دامان "مهدی خراسانی " معاون گروهان یك شدیم. مهدی گفت شما اشتباه كردین خودتون رفتین پهلوی حاجی. اول به من می‌گفتین حالا هم چیزی نیست. شما لازم نیست بیاین، من خودم می‌رم و حلش كنم. ساعتی بعد مهدی خندان به چادر ما آمد و گفت: "خب اول حق و حساب منو بدین كه كارتونو درست كردم " محمد در پوست خود نمی‌گنجید؛ یك‌راست پهلوی طحانی رفتیم و ترتیب آمدن محمد را به دسته سه دادیم.
بعد ازظهرها اوقات فراغتمان را گاهاً با "زو " بازی می‌گذراندیم كه از پیشنهادات "احمد بوجاریان " بود. ساعت چهار كه می‌شد، یكی از بچه‌ها با آفتابه دور تا دور زمین بازی را آب می‌ریخت ومثلاً خط‌كشی می‌كرد؛ ساعتی كه از بازی می‌گذشت، بچه‌های دیگر دسته‌ها هم برای بازی تیم تشكیل می‌دادند.
هر روز صبح پس از نماز جماعت زمانی را كه تا هنگام صبحگاه وقت داشتیم، زیارت عاشورا می‌خواندیم. یكی از همین صبح‌ها بود كه دلم گرفت و از چادر زدم بیرون. كنار كتری كه روی اجاق دست‌ساز گلی می‌جوشید، نشستم. نسیم دلنشین در رفت و آمد بود. بر روی كلوخی نشست بودم و با خودم فكر می‌كردم كه یك نفر آمد كنارم نشست. در حالی كه سعی می‌كرد با پشت دست اشك‌هایش را پاك كند، روی كلوخی نشت. "مسعود كارگر " بود بیسیم‌چی دسته. دستم را روی آتش گرفته بودم تا گرم شوم. دستش را روی دستم گذاشت و گفت "خوبی داداش جون؟ " با تعجب گفتم: "چی شده؟ داداش جون؟ " با تبسمی گفت: "این آخری‌ها می‌خوام باهات عقد برادری ببندم ".
در سرمای صبحگاهی كنار آتش در حالی كه زمزمه زیارت عاشورا از داخل چادر به گوش می‌رسید، دست در دست یكدیگر گذاشتیم و عقد اخوت را خواندیم. مسعود كارگر جوان كم سن و سالی بود چه بسا مثل دیگر بچه‌های بسیجی جثه‌اش هم درشت نبود ولی خیلی دلسوز بود اگر نیروها احتیاج به نان، آب وغذا داشتند خیلی سریع در رفع آن مشكل كمك می‌‌كرد.
یكی از روزها گروهان سه و روز بعد از آن گروهان دو به خط رفتند. خیلی حالم گرفته شد؛ آخر آمده بودیم گروهان یك كه زودتر راهی خط شویم اما این بار از سه شروع كردند. بعد ازظهرها "ستارامینی " برنامه راهپیمایی در جاده خاكی مقابل اردوگاه می‌گذاشت. هر قدم كه در جاده برمی‌داشتم به یاد رزم‌های شبانه و تاكتیك‌های قبل از عملیات والفجر هشت می‌افتادم.
سرانجام نوبت به ما هم رسید. دیگر غروب‌ها روی خاكریز نشستن و منطقه شلمچه را از دور نظاره كردن به پایان رسید. شلمچه برایم ابهتی خاص پیدا كرده بود. احساس می‌كردم جایی است دست‌نیافتنی و حالا دارم به آنجا می‌روم. ناهار را كه خوردیم سوار اتوبوس‌ها شدیم و پس از قرار گرفتن جاده آسفالت، به طرف خرمشهر حركت كردیم. در راه، آخرین شوخی‌ها و لحظات خوش و خنده را با شفیعی سپری كردم. شفیعی خنده‌ای كرد و گفت: "داود آبادی! تو با این هیكل گنده‌ات بایس كوله پشتی تو بندازی پشتت و بدویی توی خاكریز و بری جلوی سنگر وایسی بگی بازم مدرسم دیر شده. آخه چیكار كنم ". خنده وشادی به اوج رسیده بود. همه ناخودآگاه لبخند بر لب داشتند؛ باورش سخت بود. آنهایی كه به سوی نبرد می‌روند و به سوی مرگ، آن هم در سخت‌ترین شرایط و اوضاع و بدترین وضع، اینگونه شاد و خندان باشند. اصلاً انگار نه انگار به جنگ می‌روند. شاید اگر به مجلس جشن و یا عروسی می‌رفتند، این اندازه شادی نمی‌كردند. آنجا بود كه به یاد حرف امام در باره رزمندگان افتادم. آن جمله را با رنگی خوش بر پلاكاردی در راه‌آهن قم نوشته بودند "جوانان ما وقتی به میدان جنگ می‌روند انگار به حجله‌ای دامادی می‌روند ".
ماشین‌ها وارد جاده آسفالت فرعی در سمت راست شدند كه به گفته بچه‌ها جاده شلمچه - بصره بود. موشك‌های ضد هوایی بر روی سكوهای پرتاب، روی دژ آماده شلیك بودند. بی‌خود نبود آمار هواپیماهای ساقط شده دشمن تا بدان حد زیاد شده بود؛ آفتاب هنوز بر جا بود كه اتوبوس جلوی سوله‌ای ایستاد وسایل و تجهیزاتمان را جمع كردیم و پیاده شدیم.
با راهنمایی "سید ‌مجتهدی " معاون گردان حمزه، هر دسته به داخل سوله‌ای رفت. ساعتی بر پتوی خاك گرفته كف نشستم و پشتم را به دیوارآن تكیه دادم. تنها یك فانون به داخل سوله روشنایی می‌بخشید. سوله هنوز كاملاًً درست نشده بود چرا كه در نداشت و به جای آن مشما آویخته بودند. تجهیزات را از خودمان باز كردیم، پوتین‌ها را درآوردیم و به طرف بیرون راه افتادیم تا برای نماز مغرب و عشا وضو بگیریم.
گروپ، گروپ خمپاره از اینجا نزدیكتر بود. هنوز سرخی خورشید بر آسمان شعاع انداخته بود كه منورها در آسمان روشن شدند. منور چراغ شب‌پرستان بود. چراغ آنانی كه با وجود علاقه فراوان به تاریكی و ظلمت، باز از شب و تنهایی‌اش می‌ترسیدند. صف طویلی جلو منبع آب ایجاد شده بود. مجتهدی آمد و گفت: "این جوری وانیسین جلو رو نیگاه كنین، زود باشین وضو بگیرین برین تو سنگر؛ امكان داره اینجا رو بزنه ".
هنوز حرفش تمام نشده بود كه صدای انفجار شدیدی از آن سوی جاده آمد. خیلی جا خوردم. بقیه هم مثل من ترسیدند. خوب كه توجه كردیم، توانستیم سه قبضه توپ 130 میلی‌متری را آن سوتر ببینیم و در پی آن دومین گلوله هم شلیك شد. حالا دیگر باید سریع به داخل سوله‌ها می‌رفتیم چون هر آن امكان داشت دشمن جواب شلیك توپخانه را بدهد. وضو گرفتیم و به طرف سوله‌ها حركت كردیم.
نماز مغرب و عشا را كه خواندیم، شام مختصری آوردن. بر روی دژ نشستیم و با چشمان جوینده‌مان آتش و انفجارهای برخاسته در خط مقدم را پاییدم. خسته شدیم و رفتیم كه بخوابیم.
روز بعد، از صبح وسایل و تجهیزاتمان را جمع و جو كردیم و هر لحظه برای حركت آماده شدیم. یكی از بچه‌ها گفت: "بابا جون اینقدر حول نكنین. توی روز كه ما رو نمی‌برن جلو. باید هوا تاریك بشه تا دشمن ما رو نبینه ". همین طور هم بود. نماز مغرب و عشا را كه خواندیم و انتهای تویوتا در جاده ایستادند، هر چند نفر سوار یكی از آنها شدیم. وقتی كه همه سوار شدند با فرمان سید مجتهدی، ماشین‌ها حركت كردند. در كنار جاده جعبه‌های كوچك كه ظاهراً داخل هر كدام فانوس بود، وصل شده بود تا ماشین‌ها كه با چراغ خاموش به طرف خط می‌روند از داخل جاده منحرف نشوند. جعبه‌ها فقط یك سوراخ داشتند آن هم به طرف عقب خط.
ماشین وارد جاده‌ای خاكی در سمت چپ شد. مقداری كه رفتیم خاكریزه‌ها و سنگرهای منهدم شده دشمن به چشم خورد. بوی لاستیك سوخته، بوی تعفن و خون از همه جا به مشام می‌رسید. ساعتی ماشین‌ها جلو سنگر فرماندهی لشكر ایستادند. دقایقی بعد فرمان حركت كه صادر شد؛ حركت كردند و وارد جاده‌ای شدند كه آب آن را احاطه كرده بود. هیچ به چشم نمی‌آمد جز انعكاس منورها در آب كه می‌لرزید و محو می‌شد. انفجار گلوله‌های كاتیوشا در جایی كه حالا به طرف آن می‌رفتیم، خبر نزدیك شدن به خط مقدم را می‌داد. هر چه نزدیك می‌شدیم صدای انفجارها و تعدادشان بیشتر می‌شد. سرمایی شدید از سطح آب بر می‌خاست و بر جانمان می‌نشست. گه‌گاه خمپاره‌ای آن سوتر منفجر می‌شد و در پی آن ستونی از آب بر می‌خاست و آرام پایین می‌آمد. در جایی از خط، خیلی دور، خودرویی كه نمی‌شد تشخیص داد متعلق به كدام طرف است در آتش می‌سوخت.
بچه‌ها از گروهان دو و سه و پاتكی كه خورده‌اند، صحبت می‌كردند. می‌گفتند پاتك خیلی سنگین بوده و دشمن توانسته خط را از دست آنها خارج كند و حتی چند نفر را هم اسیر كرده است اما ساعتی بعد قوای كمكی رسیده، منطقه را پس گرفته‌اند و اسرای ایرانی را كه آزاد كرده‌اند هیچ، خود عراقی‌ها را هم اسیر گرفته‌اند.
نزدیك به خط، ماشین‌ها كنار خاركریزی ایستادند. همه با سرعت پریدیم پایین و شروع كردیم به دنبال ستون نفرات دویدن. سكوت مرگ آور و هراسناكی بر آن قسمت حاكم بود؛ همچون آرامش قبل از طوفان. مسیر خود را در بین تجهیزات منهدم شده و متلاشی ادامه دادیم. در انتهای جاده خاكی، به دژ بزرگی رسیدیم كه به "دژ عمار " معروف بود. سنگر سرپوشیده پست امداد در مقابل قرار داشت. كمی آن طرفتر چیزی حدود پنج یا شش آمبولانس تویوتا كه سوخته بودند و هیچ چیز الا اسكلتی سیاه و فلزی از آنها باقی نمانده بود، ورودمان را به خط، خیر مقدم می‌گفتند.
كنار در سنگر پست امداد، بر روی برانكارد، پیكری در زیر پتوی آغشته به خون دراز كشیده بود. چهره‌اش هم زیر پتو بود. آرام خوابیده بود. بی هیچ دغدغه‌ای. چشمم كه به او افتاد، حساب كار دستم آمد. چرا كه همه آنان كه از آنجا می‌گذشتند، بی‌تفاوت از كنار شهید رد می‌شدند و این خود نشانه‌ای بود از وخامت اوضاع. در مهران اگر كسی شهید می‌شد، همه به طرفش می‌دویدند و او را داخل پتو می‌گذاشتند و به عقب می‌بردند. حتی برای لحظه‌ای پیكر شهید بر زمین نمی‌ماند اما آنجا از این خبر‌ها نبود.
طحانی، هر دو سه نفرمان را داخل چاله‌ای به نام سنگر قرار داد. شب اول، من، علی و عارفی در یك سنگر قرار گرفتیم. ساعتی نگذشته بود كه عصای مچی تركش خورده‌ای پیدا كردم كه داخل سنگر افتاده بود. توانستم بفهمم متعلق به چه كسی است. عصا مال هیچ كس نبود جز "محمد رستمی " از بچه‌های گردان مالك. محمد رستمی در عملیات والفجر مقدماتی یك پایش از بالای زانو قطع شده، یكی دو سال هم در اسارت نیروهای عراقی بود كه به خاطر معلولیتش آزاد شده بود. جوان پرجنب و جوشی بود. لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. از زمان آزادی، یكراست آمده بود جبهه. جبهه شده بود خانه اولش. در اردوگاه كوهستانی كوزران كه بودیم جلوتر از بقیه بچه‌های گردان مالك، با عصا، كوه‌ها را زیر پا می‌گذاشت. در فوتبال هم حرف نداشت آن هم با عصا.
خلاصه كارهایی می‌كرد كه از آدمی كه یك پایش قطع شده باشد بعید به نظر می‌رسید. با دیدن عصای تركش خورده هراسی در دلم افتاد كه نكند رستمی شهید شده باشد. لحظه‌ای بعد خودم را دلداری دادم كه اگر شهید شده باشد، خواست خودش بوده است و اگر نه پس از آزادی از اسارت به جبهه نمی‌آمد.
عارفی در كنار سنگر دفترچه خاطراتی پیدا كرد كه تركش سینه‌اش را دریده بود اما نوشته‌هایش را می‌شد خواند. آن را داخل كیف ماسكش گذاشت. پرژكتور تانك‌های عراقی، نور سبز رنگی از خود ساطع می‌كردند. ستون نور سبز در دشت می‌گشت و گاهی به سوی آسمان می‌رفت. همچون ستونی قطور كه زده باشند تا آسمان می‌رفت. شب اول را در ناآشنایی گذراندیم. آن طور كه همیشه از آن نفرت داشتم. با خود می‌اندیشیدم: "اگر الان عراق پاتك بزند، تكلیف ما چیست كه وضعیت منطقه را نمی‌دانیم؟ "
هوا كاملاً روشن شده بود اما انگار عراقیها در خواب بودند. خط همچنان ساكت بود. از خمپاره هم خبری نبود. از جوهری پرسیدم: "این سه راه مرگ كه می‌گن اگه پشه بره رو هوا با تیر قلبشو سوراخ می‌كنن، كجاس؟ " با خنده گفت: "همون جایی كه دیشب از ماشین پیاده شدیم. "
خیلی تعجب كردم. چرا كه درباره سه راه مرگ چیزهای عجیبی شنیده بودم. بچه‌ها می‌گفتند: "جواد صراف فرمانده گردان شهادت، دم سه راه، وقتی كه از ماشین پیاده شده بر اثر انفجار خمپاره به شهادت رسیده است ".
اما آنچه كه ما دیدیم هیچ نبود جز جاده‌ای خاكی و دو خاكریز با مقداری تجهیزات سوخته. البته آن هم در ظلمات شب بود. معلوم نبود اگر در روشنایی روز آنجا بروم چه می‌بینم.
سكوت حاكم بر دشت و خط، بیشتر از شلوغی به وحشتم می‌انداخت. با روشن شدن هوا مثل نابینایی كه بینایی به دست بیاورد، به این طرف و آن طرف رفتم تا هر چه بهتر اطرافم را بشناسم. صدای تیراندازی و داد و بیداد در انتهای خاكریز سكوت دشت را شكست. بالای دژ كه رفتم، دیدم چند عراقی كه علی‌‌الظاهر مجروح بودند و در پاتك‌های شب‌های گذشته در منطقه جا مانده بودند، با روشن شدن هوا، در حال بازگشت به خطوط خود هستند.
تك و توك خمپاره‌ها شلیك شدند. تا آن حد كه دیگر به راحتی نمی‌شد در خاكریز تردد كرد. آن روز را در سنگرهای تعبیه شده بر روی دژ به نگهبانی و زیر نظر گرفتن تحرك تانك‌های عراقی گذراندیم.

*راوی: حمید داوود آبادی






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه